«آنچه مردم بیش ازهر چیز از آن میترسند برداشتن گامی نو و یا گفتن کلامی تازهاست.»
این سخن را داستایوسکی از زبان راسکولنیکف میگوید؛ و همانگونه که نیچه معتقد است، سفر به وادی مدرن مخاطرههای عمیق و مخصوص به خود را دارد، راسکولنیکف نیز با جنایت خود این گام تازه را برداشت! این حرکت یا اولین گام، نیازمند اضطراب و دلهرهای جدی است تا بتواند انسان آسیب پذیر و مضطرب را معرفی کرده و جهان فکری نوینی را برای او بنا کند .
برای ورود به دنیایی مدرن و یا هر جهان فکری نوینی میبایست از ارزشهایی که بشر در برههای از زمان ابتدا آگاهانه آنها را به کار گمارده و پس از چندین نسل، کورکورانه به آنها احترام میگذارد و سر فرو میآورد به عبارت دیگر به «لاشه مقدسات» تبدیل شدهاند شجاعانه گذر کرد . به گفته دیگر چون آنها به خودی خود از بین نمیروند باید آنها را سر برید .
نیچه معتقد بود، خدا را باید کشت و ابر انسان را جایگزینش کرد ! اما کسی نمیتواند در جایگاه انسان کامل قرار گیرد مگر آنکه جسارت و شجاعت به قتل رساندن سنتهایی را داشته باشد که مانعی برای رشد او شدهاند . البته منظور نیچه، کشتن آن خداییست که به مرور زمان توسط مردم از اصل خود تغییر شکل داده است . خدایی که به تعداد علایق و سلیقههای آدمی تکثیر شده است. این تغییر و کنش تاریخی همیشه اتفاق افتاده و خواهد افتاد چرا که هنجارهای اجتماعی همچنین سنتهای اجتماعی به مرور زمان کارآیی خود را از دست میدهند و «زندگی» عناصر پیش برندهی خود را دوباره جایگزین آنها میکند، و داستایوسکی در جنایت و مکافات، چنین میکند؛ معانی موجود را شکسته و تعاریف نویی از آنچه در شعور یک جامعهی پیر و فرتوت موجود است را ارائه میدهد. از همین است که منتقدین یکی از اولین رمانهایی که به طرح تفکر مدرن می پردازد را جنایت و مکافات میدانند.
ادامه مطلب ...
